امروز موقع برگشت از دانشگاه ، تو مترو یه بنده خدایی اومد سوار شد. سن زیادی ازش گذشته بود و پیرمرد بود.

همینکه داخل شد یکی به احترامش پا شد و جاش رو به اون پیرمرد داد. پیرمرد دست و پاش به شدت می لرزید...

کنترلی رو اعصاب دست و پاش نداشت.می لرزیدن به شدت. وقتی نشست خیلی تشکر کرد از اونی که جاشو بهش داده بود. بعد شروع کرد به تعریف کردن :

" امروز رفتم حقوق بازنشستگیمو بگیرم ؛ 490000 تومن... برگشتنی سوار ماشین شدم... خواستم جلو بشینم راننده گفت عقب بشین آقا...

منم گفتم باشه! چی می گفتم؟

خواستم بشینم یه پسره گفت بشین وسط من زودتر پیاده میشم... بعد تو راه هی این گفت گوشیم شکست باتریش در اومد و ... خلاصه تو این وسطا جیب منو زدن... پیاده که شدم فهمیدم همه ی 490 هزار تومنم رو زدن...

پیرمرد خیلی ناراحت بود...

انگار تمام پولی که داشت همین چندرغاز حقوق بازنشستگیش بود که پرید...

دلم خیلی براش سوخت.معلوم بود خیلی ناراحت و عصبیه. از اوضاع لباسش هم معلوم بود از اوناست که با سیلی صورتشو سرخ نگه میداره.

تو دلممی گفتم چه دزدای بی شرفی پیدا میشن... نگفتن این پولو از این بیچاره می زنیم خودش چی کار کنه..؟!



تاريخ : یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : ا. مـحـمــدنــژاد | نظرات ()
  • سامان | اخبار